خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۱۱۵۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سالها خون خورده ام از بخت بی سامان خویشتا زمانی دیده ام روی خوش جانان خویش
۲
از خیال او چه نالم؟ رفت چو کارم ز دستمن به خون خویش پروردم بلای جان خویش
۳
بس که خود را گم کنم شبها به گرد کوی توره نیابم باز سوی خانه ویران خویش
۴
مزد دندانم بر آن دردم که خیزد بس بودبی تو چون انگشت حسرت خایم از دندان خویش
صفحهٔ ۱ از ۲