خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۱۱۵۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر مرا با بخت کاری نیست، گو هرگز مباشور به سامان روزگاری نیست، گو هرگز مباش
۲
سر به خشت محنتم خوش گشت، گر تاج سریبهر چون من خاکساری نیست، گو هرگز مباش
۳
من سگ خشک استخوانم بس که از تیر قضابهر من فربه شکاری نیست، گو هرگز مباش
۴
هر خسی را از گلستان جهان گلها شکفتگر مرا بوی بهاری نیست، گو هرگز مباش
صفحهٔ ۱ از ۳