خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۱۱۹۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویشمعاذالله که گر ناگه ببیند چشم بدخویش
۲
گهی کز در برون آید به عیاری و رعناییزهی تاراج جان و دل به هر سو کاوفتد هویش
۳
گرفته آتش اندر جان و می سوزد همه مستیمن از خود بی خبر، مشغول در نظاره رویش
۴
به نرمی شانه کن در مویش، ای مشاطه کز دردشرگ جان بگسلد ما را، مبادا بگسلد مویش
صفحهٔ ۱ از ۳