خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۱۲۴۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شبی، آسایشم نبود، عجب بیداریی دارمشفا از چشم تو خواهم، عجب بیماریی دارم
۲
همه شب می گزم انگشت حسرت را به دندان منهمین است ار ز شاخ عمر بر خورداریی دارم
۳
الا، ای ساقی فارغ دلان، می هم بدیشان دهکه من با روزگار خویشتن خونخواریی دارم
۴
برو، ای بخت خواب آلود، از پهلوی بیدارانکه تو شب کوریی داری و من شب کاریی دارم
صفحهٔ ۱ از ۳