شعر را زندگی کن
خلوتی با امیرخسرو دهلوی

شمارهٔ ۱۴۹۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ابر می بارد و من بار سفر می بندمچشم می گرید و من از تو نظر می بندم
۲
چشم گریان به لبش داشته، یعنی در راهبر سر آب روان پل ز شکر می بندم
۳
جان گسسته ست گره می زنمش از گریهگرهش سست تر است، ار چه که برمی بندم
۴
بهر بستن به دگر چیز همی آرم دستوز تحیر به غلط چیز دگر می بندم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth