خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۱۵۰۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از آن لب می وزد بویی و بوی خون ناب است اینبیا تا تر کنم لب را، اگر بوی شراب است این
۲
ز مستی چشم نگشایی و تیرت بی خطا بر جانجهانی کشته شد، آخر چه می گویی «صواب است این »؟
۳
نخفتم از غمت شبها و امروزت که می بینمز تن جان می رود بیرون، نمی دانم چه خواب است این؟
۴
فرامش شد مرا خورشید از شبهای بی پایانترا می بینم و اندر گمانم کآفتاب است این
صفحهٔ ۱ از ۳