خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۱۶۴۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بدینسان کز غمت بر خاک دارم هر زمان پهلواز آهن بادیم یا سنگ، نه از استخوان پهلو
۲
تو شب بر بستر نازی و من تا روز، در کویتمیان خاک و خون غلطان ازین پهلو، از آن پهلو
۳
خیالی ماندم از دستت، برهنه چون کنم خود راکه بر اندام من یک یک شمردن می توان پهلو
۴
چنین شبهای بی پایان و من بر بستر اندوهاز آن پهلو برین پهلو، وزین پهلو بر آن پهلو
صفحهٔ ۱ از ۳