خلوتی با ابن حسام خوسفی
غزل شمارهٔ ۱۳۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زلف آشفته همی تابی و من می تابمآتش چهره میفروز که من در تابم
۲
شب خیال تو به بالین من آمد گفتمآه کامد به سرم عمر و من اندر خوابم
۳
ما درین بحر به کشتی تو یابیم نجاتکششی کن که به ساحل کشی از گردابم
۴
آن چنان تشنه ی لعل لب سیراب توامکاب حیوان نتواند که کند سیرابم
صفحهٔ ۱ از ۲