خلوتی با هلالی جغتایی
شمارهٔ ۱۰۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو از داغ فراقت شعله حسرت به جان افتدچنان آهی کشم از دل، که آتش در جهان افتد
۲
سجود آستانت چون میسر نیست میخواهمکه آنجا کشته گردم، تا سرم بر آستان افتد
۳
نماند از سیل اشک من زمین را یک بنا محکمکنون ترسم که نقصان در بنای آسمان افتد
۴
به راهت چند زار و ناتوان افتم، خوش آن روزیکه از چشمت نگاهی جانب این ناتوان افتد
صفحهٔ ۱ از ۲