خلوتی با هلالی جغتایی
شمارهٔ ۲۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
وای! که جانم نشد از غم هجران خلاصکاش اجل در رسد تا شوم از جان خلاص!
۲
جمله اسیر تواند، وه! چه عجب کافری!کز غم عشق تو نیست هیچ مسلمان خلاص
۳
بسته زلف توایم، رستن ما مشکلستهر که گرفتار تست کی شود آسان خلاص؟
۴
عاشق محروم تو بار سفر بست و رفتشکر، که یک بارگی گشت ز حرمان خلاص
صفحهٔ ۱ از ۲