خلوتی با هلالی جغتایی
شمارهٔ ۳۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فدای آن سگ کو باد جان ناتوان منکه بعد از مرگ در کوی تو آرد استخوان من
۲
چو داری عزم رفتن، با تو نتوان درد دل گفتنکه وقت رفتن جانست و میگیرد زبان من
۳
من از بی مهری آن ماه مردم، کی بود، یارب؟که با من مهربان گردد مه نامهربان من؟
۴
زبان یار شیرینست و کام من بصد تلخیزهی لذت! اگر باشد زبانش در دهان من
صفحهٔ ۱ از ۲