خلوتی با هلالی جغتایی
شمارهٔ ۳۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفتیم: چون زنده مانی در غم هجران من؟خواستم مرگ خود، اما بر نیامد جان من
۲
درد من عشقست و درمانش بغیر از صبر نیستچون کنم؟ کز درد مشکل تر بود درمان من
۳
من خود از جان بنده ام فرمان عشقت را، ولیتا چه فرماید مرا این بخت نافرمان من؟
۴
شمه ای ناگفته از سوز دلم، شهری بسوختآه! اگر ظاهر شود این آتش پنهان من!
صفحهٔ ۱ از ۲