خلوتی با هلالی جغتایی
شمارهٔ ۴۰۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تو از من فارغ و من از تو دارم صد پریشانینمی دانم تغافل می کنی، یا خود نمی دانی
۲
کنون تا می توانی از جفا کردن پشیمان شوکه بعد از کشتنم سودی نمی دارد پشیمانی
۳
قدت بر جان مردم فتنه شد، باری، چه خوش باشد؟اگر بنشینی و این فتنه را از پای بنشانی
۴
دلم گر سوختی، بگذار، باری، استخوانم راکه می خواهم سگ کوی ترا خوانم بمهمانی
صفحهٔ ۱ از ۲