خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۸۲
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یاد باد آن شب که یارم دل ز منزل برگرفتبار در بست و ره منزلگه دیگرگرفت
۲
تا کشیده رنج داغِ هجر بر جانم نهادناچشیده می خمار مستی اندر سرگرفت
۳
چنبر زلفش ز من بربود چرخ چنبریتا ز هجرش قامت من پیکر چنبر گرفت
۴
گفتم ای شَکَّر لبا نزدیک من باز آی زودچشم برهم زد به لؤلؤ لاله در شکّرگرفت
صفحهٔ ۱ از ۱۰