خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۱۷۷
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
صد زره دارد ز سنبل بر گل آن شیرین پسرحلقههای آن زرهها سر زده در یکدگر
۲
ای عجب آن حلقهها کز بهر آشوب و بلاگاه پیش گل سپر باشند و گاهی گل سپر
۳
زلف او در اصل کوتاه است و هر روزی به قصداز سرش لختی ببرد تا شود کوتاه تر
۴
در شریعت دزد را باید بریدن دست و پازلف او دل دزد شد بس چونش ببریدند سر!
صفحهٔ ۱ از ۶