خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۲۰۱
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا خزان زد خیمهٔ کافورگون در کوهسارمفرش زنگارگون برداشتند از مرغزار
۲
تا برآمد جوشن رستم به روی آبگیرزال زر باز آمد و سر برکشید از کوهسار
۳
تا وشق پوشان باغ از یکدیگر گشتند دوردر هوا هست از سیه پوشان قطار اندر قطار
۴
چیست این باد خزان کز باغها و راغهابسترد آسیب و آشوبش همه رنگ و نگار
صفحهٔ ۱ از ۱۱