خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۲۲۷
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل بیقرار دارم از آن زلف بیقرارسر پر خمار دارم از آن چشم پر خمار
۲
داند نگار من که چنین است حال منزان چشم پُر خمار و از آن زلف بیقرار
۳
ابرست تیره زلفش و سبزه است نو خطشخرّم رخش چو تازه بهاری است غمگسار
۴
گر گویمش که زلف و خط تو عجب شدندگوید که ابر و سبزه عجب نیست در بهار
صفحهٔ ۱ از ۸