خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۲۳۲
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون عقیق آبدار است و کمند تابدارآن لب جان پرور و زلف جهان آشوب یار
۲
آب دارم در دو چشم و تاب دارم در جگرزان عقیق آبدار و زان کمند تابدار
۳
زلف او گرد رخش پروانهوار است ای عجباین دل من هست در سودای او دیوانهوار
۴
نیست یک ساعت قرار این هر دو را بر جای خویشکی بود پروانه و دیوانه را هرگز قرار
صفحهٔ ۱ از ۳