شعر را زندگی کن
خلوتی با امیر معزی

شمارهٔ ۲۳۹

قصاید

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ربود از دلم آن زلف بی‌قرار، قرارنهاد بر سرم آن چشم پرخمار خمار
۲
سرم‌ گرفته خمارست همچو چشم بتمدلم چو زلف بتم تا گرفته است قرار
۳
دهان یارم مانند نقطهٔ سیم استکشیده گرد وی از غالیه یکی پرگار
۴
اگر ستاره به پرگار در بود شب و روزبه نقطه در ز چه معنی ستاره دارد بار
صفحهٔ ۱ از ۱۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth