خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۲۵۹
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کنون که خور به ترازو رسید و آمد تیرشدند راست شب و روز چون ترازو و تیر
۲
به کوه سونش سیم و به باغ آبی و سیبمگر که سیمگر و زرگرند لشکر تیر
۳
مگر که باد خزان صیقل است کز عملشچو روی آینه روشن شدست روی غدیر
۴
مگر که عاشقِ زارند لعبتان چمنکه پشتشان چو کمان است و رویشان چو زریر
صفحهٔ ۱ از ۱۳