خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۳۲۰
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار منتا یک زمان زاری کنم بر رَبع و اَطلال و دِمَن
۲
رَبع از دلم پرخون کنم خاک دمن گلگون کنماطلال را جیحون کنم از آب چشم خویشتن
۳
از روی یار خرگهی ایوان همی بینم تهیوز قد آن سرو سهی خالی همی بینم چمن
۴
بر جای رطل و جام می، گوران نهادهستند پیبر جای چنگ و نای و نی آواز زاغ است و زغن
صفحهٔ ۱ از ۱۴