خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۴۵۰
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون سخن گوید یابم ز دهانش خبریچون کمر بندد بینم ز میانش اثری
۲
زان نگویم خبری تا که نگوید سخنیزین نبینم اثری تا که نبندد کمری
۳
هست هر بوسه چو شیرین شکری از لب اوهست هر قطره ازین دیده چو رنگین گهری
۴
کس به گوهر نخرد گرچه عزیزست شکرمن به گوهر بخرم گر بفروشد شکری
صفحهٔ ۱ از ۱۲