خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۴۵۲
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای جُسته جفاکاری جَسته ز وفاداریبنمای وفاداری بگذار جفاکاری
۲
آشفتهام از عشقت بیهوده چرا شیبیآزردهام از هجرت بیهوده چه آزاری
۳
سیماست مرا در جسم از حسرت و غم خوردنمشک است تورا در زلف از کَشّی و عیاری
۴
ما هر دو حریفانیم از صنعتِ باریدنمن سیم همی بارم تو مشک همی باری
صفحهٔ ۱ از ۵