خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۱۴۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل بی طاقتم از روی غمت چون خجل استراست چون قطره ی شبنم که ز جیحون خجل است
۲
سر تهی کردم از اندیشه ی سودای محالگر دماغ متهتّک دل پر خون خجل است
۳
سخت عیب است به پیرانه سرش میل به خمردر گذشته سخنی نیست ز اکنون خجل است
۴
چون وحوش از چه سبب میل به صحرا داردگر ز ارباب خرد خاطر مجنون خجل است
صفحهٔ ۱ از ۲