شعر را زندگی کن
خلوتی با حکیم نزاری

شمارهٔ ۱۷۳

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
روزگاریست که در خاطرم آشوب فلان استروزگارم چو سر زلف پریشانش از آن است
۲
در همه شهر چو افسانه بگفتند زن و مردقصه ی ما و برانیم که از خلق نهان است
۳
هم چنان بر عقب روی نکو می رود م دلگر همی خواهد وگرنه چه کند موی کشان است
۴
آدمی را نبود چاره ز یاری متناسبوانکه بی اهل دلی می گذراند حیوان است
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth