خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۱۷۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ما را به روی دوست شب تیره روشن استخود زلف و روی او شب و روزی معیّن است
۲
در شب گر آفتاب نبینند پس چرابر روز روشنش شب تاری مبیّن است
۳
در آرزوی آن که ببینم خیال اوشخصم چو رشته یی که در آید به سوزن است
۴
روشن ز ماه تابه ی خورشید طلعتشاین سقف تا به خانه که کیوانش روزن است
صفحهٔ ۱ از ۴