خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۵۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مرا که جان به دهان از فراق یار برآمدهزار بار فرو شد هزار بار برآمد
۲
چه می کنم ز چنین روزگار بی تو دریغاکه در فراق ز جان و دلم دمار برآمد
۳
دلم ز مهر و وفا رفت خانه خانه هم چون مهروفا ندید بسی گرد هر دیار برآمد
۴
کنار تا به میان چون برآمده ست ز چشممکه از میان تو شوری هزار بار برآمد
صفحهٔ ۱ از ۳