خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۵۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مگر صبا به فلانی سلام ما برساندکه راز ما نکند فاش چون که نامه بخواند
۲
به قاصدی چه توان گفت خاصه قصه دردیکه گر به کوه بگویم ز غصه خون بچکاند
۳
کسی که درد جدایی ز دوستان نکشیده ستهنوز تا نکشد قدر اتصال نداند
۴
اجل کجاست که بر جان ما زند به شبی خونمرا ز خویشتن و خلق را ز من برهاند
صفحهٔ ۱ از ۳