خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۶۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فکن ای بخت یک ره استخوانم زیرِ دیوارشکه غوغایِ سگان از حال من سازد خبردارش
۲
به سینه داغِ بالایِ الف سوزم که پیشِ اوچو سر پیش افکنم بینم در آن آیینه رخ سارش
۳
به عالم می فروشد هر دمم سودایِ زلفِ اوکه هست از تابِ خورشیدِ رخ او گرم بازارش
۴
همه شب سنگِ غم بر سینه می کوبم که گر روزیرقیبِ او زند سنگِ جفا کم باشد آزارش
صفحهٔ ۱ از ۲