شعر را زندگی کن
خلوتی با حکیم نزاری

شمارهٔ ۸۳۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
چه سودا راه زد دوشم همانا از جنون دیدمکه اندر ظلمتِ شب آفتابی ره نمون دیدم
۲
چو خفّاش از تحیّر شد حجابِ چشمِ من نورشمقاماتِ خود از ادراکِ عقل و حس برون دیدم
۳
یکی را نیم شب دیدم که او را کس نمی بیندوگر بیند نمی داند که چون گوید که چون دیدم
۴
ز بس نورِ تجلّی شد جهان بر چشمِ من روشنز جان امیّد ببریدم که دل را غرقِ خون دیدم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth