خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۸۵۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فغان از مردمِ چشمم که بیرون می دهد رازمنمی یارم به کس دیدن چو این دیده ست غمّازم
۲
به خاطر یاوه می رانم سخن با هر که می گویمبه باطن دوست می بینم نظر با هر که اندازم
۳
چنان مستغرقِ شوقم که بی خود می کند ذوقمز بس مشغولیِ خاطر از آن با کس نپردازم
۴
رقیبم گوش می دارد که پیشِ دوست نگذاردبه شمشیر از سرِ کویش ندارد هیچکس بازم
صفحهٔ ۱ از ۲