خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۸۸۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من دوست می دارم تو را گو قصد من کن دشمنمدنیی و عقبی عاقبت بر هم زنم گر من منم
۲
چون زابتدا آورده ام ایمان به کفر زلف تواز من عجب نبود اگر دنیا و دین بر هم زنم
۳
دشمن چه می خواهد زمن آن از محبت بی خبرمن در محبت محکمم از طعن دشمن نشکنم
۴
این دوستی با روح من روز ازل آمیختنددشمن به شمشیر جفا گو کینه کش اینک تنم
صفحهٔ ۱ از ۲