خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۱۰۷۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
این بار شد از دستم کار دل سرگشتهاکنون منم و چشمی در خون دل آغشته
۲
پر شور شری دارم گو در سر این سر شوبر جبهت من فطرت دیرست که بنوشته
۳
آب و گل ما شد خون از قدرت صنع اوایزد گل آدم را بی فایده نسرشته
۴
بر بوی خط غلمان بر یاد خط رضوانبنگر به لب سبزه بنشین به سر کشته
صفحهٔ ۱ از ۲