خلوتی با قدسی مشهدی
شمارهٔ ۲۲۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز چشمم بی تو شب چندان سرشک لالهگون افتدکه هرجا پا نهد اندیشه، در دریای خون افتد
۲
ز بس دل میتپد در سینه شب در کنج تنهاییمبادا دیده، گاه گریه با اشکم برون افتد
۳
دل پرویز را در سینه چون سیماب لرزاندصدای تیشه فرهاد چون در بیستون افتد
۴
اجل را نیز از جانبردن من ننگ میآیدمبادا هیچکس را اینچنین طالع زبون افتد
صفحهٔ ۱ از ۲