خلوتی با قدسی مشهدی
شمارهٔ ۲۵۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مرا هر قطرهای کز دیده در دامن فرو ریزدشود چشمی و خون بر حال چشم من فرو ریزد
۲
ز مهر عارض مهتاب سیمایت عجب نبوداگر پیراهن من چون کتان از تن فرو ریزد
۳
به یاد عارضت چون گریهام بر دیده زور آردبه جای آب، مهر و ماه در دامن فرو ریزد
۴
ز تاب عارض خورشیدرویان، مردم چشممبه جای اشک خونین، اخگر از دامن فرو ریزد
صفحهٔ ۱ از ۲