خلوتی با قدسی مشهدی
شمارهٔ ۲۶۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هنوزم از مژه، کار سحاب میآیدهنوز دجله به چشمم سراب میآید
۲
ز دل به جز کف خاکستری نماند و هنوزنفس ز سینه چو دود از کباب میآید
۳
به آفتاب هم این خیرگی گمانم نیستکه با فروغ رخت از نقاب میآید
۴
کسی که دی ز مقیمان کعبه بود، امروزز راه میکده مست و خراب میآید
صفحهٔ ۱ از ۲