خلوتی با قدسی مشهدی
شمارهٔ ۳۴۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بسی منزل بریدم تا شب غم را سحر کردمچو صبح از پا گر افتادم، به دامن راه سر کردم
۲
به صحرا برد خوش خوش، خار خار داغ سودایممگر روزی چراغی از چراغ لاله بر کردم؟
۳
ازان دردی که از خود هم نهان میداشتم عمریز بس فریاد، امشب عالمی را هم خبر کردم
۴
به روی باده روشن گشت چشمم عاقبت قدسیچراغ دیده خود را چو جام از شیشه بر کردم
صفحهٔ ۱ از ۱