خلوتی با قدسی مشهدی
شمارهٔ ۳۴۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز چاک سینه اشکم سر کند گر چشم تر بندمچه عقل است این که بر دیوانه در ویرانه در بندم
۲
نپنداری ندارد رشک بر هم مو به موی اوشود زلفش پریشان، دل چو بر موی کمر بندم
۳
ببندد کاشکی بند نقابش، گو بمیرم منز دستم چون نمیآید که خلقی را نظر بندم
۴
چو دانم پر نخواهد زد به کویش گر ملک گرددچرا مکتوب خود بر بال مرغ نامهبر بندم؟
صفحهٔ ۱ از ۲