خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۱۰۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بی توقف من از این شهر به در خواهم رفتر بی تردد ز پی بار به سر خواهم رفت
۲
بارها بار گران بر دل و جان بر کف دسترفته ام از پی مقصود و دگر خواهم رفت
۳
ای عزیزان که ندارید سر همراهیبه اجازت که هم اکنون به سفر خواهم رفت
۴
با وجود تن بیمار و گرانباری عشقصبحدم در عقب باد سحر خواهم رفت
صفحهٔ ۱ از ۲