خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۱۴۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل به یاد زلف او بر خویش پیچیدن گرفتشمع دیدش در میان جمع و لرزیدن گرفت
۲
دیده را گفتم مبین در روی خوبان خون گریستلاجرم این جمله خونش از ره دیدن گرفت
۳
شب خیال زلف او ناگاه در چشمم گذشتاشکم از شادی روان بر روی غلطیدن گرفت
۴
دی یکی در مجلس ما نصه آن ماه گفتآفتاب از در در آمد نه بشنیدن گرفت
صفحهٔ ۱ از ۲