خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۱۸۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شوخ چشمی خان و مان ما به یغما برد و رفتدید عقل و دل بر ما هر دو یکجا برد و رفت
۲
بر سر ما خاکیان از غیب آمد ناگهیهمچو جان تنها و هوش از جمله تنها برد و رفت
۳
خواستم زلفش گرفتن از سر دیوانگیاو زما دیوانه تر زنجیر در پا برد و رفت
۴
در درون آمد خیال روی او شد عقل و هوشبود دزدی با چراغ انواع کالا برد و رفت
صفحهٔ ۱ از ۲