شعر را زندگی کن
خلوتی با کمال خجندی

شمارهٔ ۲۱۶

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گر حال دل به دوست نه امکان گفتن استبر شمع سوز سینه پروانه روشن است
۲
از من بگو به مدعی ای یار آشنامن فارغم ز قصد تو چون دوست با من است
۳
آنرا که دل سوی لب او می کشد چو جامبر سر نوشته اند که خونت بگردن است
۴
جان نگذرد ز کوی تو کان عندلیب عیبمرغی است کش حظیرة قدسی نشیمن است
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth