خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۲۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مرا بر رخ از دیده خون آمد استکه اشک از چه بر من برون آمد است
۲
کجا ایستد از چکیدن سرشککه این شیشه ها سرنگون آمد است
۳
دل آمد بخود در چه آن زقنکه زندان علاج جنون آمد است
۴
گرفتم حساب جمالش به ماهرخ او ز صدمه نزون آمد است
صفحهٔ ۱ از ۲