خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۳۰۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از باد سر زلفت یک روز پریشان شدجان و سره مسکینان در پای تو ریزان شد
۲
حال دل خود گفتم با چاره گر دردیبیچاره به درد دل آهی زد و گریان شد
۳
چشم که رسید آیا باز این دل خرم راکز ناوک مژگانی آزرده پیکان شد
۴
دل خواست شدن سوئی جان نیز روان با اوتا تو ز نظر رفتی هم این شد و هم آن شد
صفحهٔ ۱ از ۲