خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۸۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یک شب نسیم زلفت از حلقه شنودممشکین نفس برآمد آن دم ز سینه دودم
۲
بیمی ز جان فشانی هیچم نبود چون شمعآن شب چو آب دیده از سر گذشته بودم
۳
من در لطافت آن گوی ذقن چه گویمتا دیدمش ربوده از خویش در ربودم
۴
چندانک مهر و کینته با من فزون و کم شددر صبر و بیقراری کم کردم و فزودم
صفحهٔ ۱ از ۲