خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۸۳۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بر درت بی آب شد اشکم ز بسیار آمدنبعد ازین خون خواهد از چشم گهربار آمدن
۲
ای دل ار آهنگ آن در میکنی چون آه خویشباید از خود شد بدر آنگه بر بار آمدن
۳
گر به صد بندم نگه دارند چون آب روانخواهم از شوق گلی گریان به گلزار آمدن
۴
چون بدور رویش ای گل حسن نتوانی فروختاز چمن دامن کشان تا کی به بازار آمدن
صفحهٔ ۱ از ۲