خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۸۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل من عاشق باریست که گفتن نتوانروز و شب در پی کاریست که گفتن نتوان
۲
این همه چهره که کردیم به خونابه نگاراز غم روی نگاریست که گفتن نتوان
۳
دیده زاندم که زخون خاک درت شست به اشکبر دل از دیده غباریست که گفتن نتوان
۴
دامنه چون تو گلی کی به کف آرم که رقیبدر تو آویخته خاریست که گفتن نتوان
صفحهٔ ۱ از ۲