خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۸۶۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سوخت به داغ غم چنان دل که نماند ازو نشانپیش من آ ، دمی نشین آتش جان من نشان
۲
بین و مرا ز تشنگی آمده بود جان به لبداد ز آب زندگی خال لب تو ام نشان
۳
تا فکنی به زیر پا جان جهانیان همهدست ز آستین بکش، دامن زلف برفشان
۴
پند و نصیحت کسان تلخ کنند عیش منناصح تلخ گوی را چاشنیای ز لب چشان
صفحهٔ ۱ از ۲