خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۸۶۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شبی خواهم چو شمعش لب گزیدنبدین قلم زبان باید بریدن
۲
چو آن لب در خیال آرد دو چشممچو آب از نازکی گیرد چکیدن
۳
ندانم اشک خونین از پی کیستکه دم بردم فتادش از دویدن
۴
مرا چشمی گرت بینم چه باشدبه چشم خود گناهی نیست دیدن
صفحهٔ ۱ از ۲