خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۸۷۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر شبی آن مه ز منزل بی نقاب آید برونز اول شبه تا دم صبح آفتاب آید برون
۲
تا به چشم من خیال آن به آمد خواب رفتچون نمک افتد درون دیده خواب آید برون
۳
از جگر خونی که ریزم دل غذا میسازدشفرت آتش باشد آن خون کز کباب آید برون
۴
هر کجا باشد نشان پای او آنجا به چشمخاک برداریم چندانی که آب آید برون
صفحهٔ ۱ از ۲